تبليغاتX
سِــحــرِسُـــخـن
سِــحــرِسُـــخـن

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم!

میوۀ آشنایی

 

ای میوۀ آشنایی، باغ و بهار دلم باش 

در چشمِ مهتابیِ شب، آیینه­دارِ دلم باش

 

ای فرصتِ خواب دیدن، سیب از دلِ باغ چیدن

من مردِ فرصت­شناسم، امشب به کارِ دلم باش

 

هر جا که باشی بهار است، هر گوشه­ای لاله­زار است

هر سو اگر میخرامی، اما سوارِ دلم باش

 

موسای تو ساحلی شد، از کامِ امواج دریا  

ای مرغِ دریاییِ من، دیگر شکار دلم باش

 

همبالِ باران گذشتیم، از آتشِ روزگاران

نوروز با شادخواران، چشمِ خمارِ دلم باش

 

هر روز با بیستونی، پنجه به پنجه کشیدیم

دیگر به مقصد رسیدیم، در انتظارِ دلم باش

 

اسفند ۹۰

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 3:13 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

دیوارِ چین

 

هر شب اگر از باغِ تو یک سیب بچینم

خوشبخت ترین آدمکِ روی زمینم

 

در حالِ شکوفا شدنی، جای سخن نیست

چشمی شده ام  تا به تماشا بنشینم

 

مَدِّ دلِ دریای شب از جذبۀ ماه است

آشفتۀ بوسیدنت ای ماه جبینم

 

پس لرزۀ دیدارت اگر پرتلفات است

هیهات که آموزشِ امداد ببینم

 

جز صید شدن خواهش اعضای تنم چیست؟

وقتی تو نشستی به گلوگاهِ کمینم

 

بگذار که در واقعۀ حملۀ چنگیز

دیوار بلندت شوم ای کشور چینم

 

آغوشِ تو آن آتشِ پروانه شناس است

یک صبح از آن میگذرم پاک ترینم

 

بهمن ۹۰

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 14:34 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

شبگرد 

 

خدای نم نمِ باران ، خدای بهمنِ سرد

خدای سوزشِ بغضِ گلوی یک شبگرد

نگاه کن به دلِ او خدای خوب و عزیز

برای آتشِ قلبش چه می توانی کرد؟

بگو چگونه فراموش می شود او را

دروغ ، پیکرِ ویرانه های یک نامرد

و یا چگونه فراموش می کند حتی

تمامِ آنچه حماقت به باورش آورد

دوباره آخ! فرو می رود در اعماقش

هزار خنجرِ نفرت، هزار نشترِ درد

که را به جرم تخلف به بازخواست کشد؟

خود او نخست بساطِ  فریب را گسترد

به روی خطِ افق تا که می رسد خورشید

به انتهای خطِ جاده می رسد آن مرد

هنوز معرکه دارد دلش خدای عزیز 

برای آتشِ قلبش چه می توانی کرد؟

بهمن ۹۰

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 5:57 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |